![]() |
![]() |
|
| گوش کن با لب خاموش سخن میگویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست |
|
تنهایی و تاریکی و تکرارترانه آوارگی و ترس و تمنای بهانه از عشق بکو شعله بکسش خوب بسوزان لبخند شو و آب کن این بغض شبانه دریا شدم ، آرام ، پراحساس ، خروشان خورشید شدی ، سرزدی و سوخت کران تا به کرانه یک روز دگر بی توگذشت و نرسیدی شب آمده از راه کجا مانده ای آخر من ماندم و آیینه و آشفتگی و اشک تنهایی و تاریکی و تکرار ترانه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 0:0 قبل از ظهر اشکان |
|
|
شب شنیدم که درختان بلند هوس گفتن نامت دارندوبه هم میگویند نام زیبایی داشت راستی یادکسی نیست چه بود؟ درجواب برگی٬که زمین نام تورا می پرسد لب زلب نگشودم من فقط خندیدم٬که چه گویم با برگ شب پر خاطره ای بودو هوا ابری خواب آور بود ودرخت گیلاس تاصبح دلش خونین بود برگ خشکیده که از چشمه چشمان توجان یافته بود خواب درختان سر سبز می دید من چه میکردم گر نمی خندیدم وچه باید بکنم ؟که نخندم به فسوس که دریغا چه عبث من نگفتم با برگ نام زیبای تورا با من آهسته بگو برگها عاشق چشمان تواند؟ تو دلت پیش درختان مانداست ؟ من دلم میخواهد که به جبران خلاف شب پیش به بلندای شب یلدا شب پیش تو بنشینم و به رنگ شفق سرخ بگویم تا روز من دلم میخواهد نگذارم که درخت لب جوی خشک شود اما تو! کاش می دانستی دیروقتی است که چشمان من از آب تهی است کاش می دانستی من چرا خندیدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 2:0 بعد از ظهر اشکان |
|
یک نفر امشب صدایم میزند عاشقانه نی برایم می زند می کشاند باخودش روح مرا قفل مجنونی به پایم می زند رنگ سبزی با گلوبند بهار برتمام شاخه هایم می زند می رود تا روستای خاطرم پابه کوی کدخدایم می زند او تلنگر می زند برقلب من آب وجاروی سرایم می زند آنقدر بر راه او ماندم که تا موریانه بر عصایم می زند عین آیینه نگاهم میکند چشمک از روی صفایم می زند او غزل میگرددودر دفترم اصل نقش شعرهایم میزند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 1:49 بعد از ظهر اشکان |
|
|
جامم تهی است ساقی امشب بیا صفاکن
جامی بریزو جانم جام جهان نما کن ای من فدای دستت وان چشم نیم مستت امشب مرا به مستی از خویشتن جدا کن زان آب آتش آلود آتش به هستیم زن وز قیدو بند هستی یک لحظه ام رها کن ازآن دوچشم خونریز وان قامت بلا خیز شوری به جانم افکن هنگامه ای به پا کن عمر من وتو ای گل چندان وفا ندارد دراین دو روز فرصت ای بی وفا وفا کن بیگانه ام کن از خویش دیوانه ام کن از عشق در خون بکش بسوزان بیداد کن جفا کن روزی که لاله سرخ روید زتربت ما زانجا اگر گذشتی آن روز یاد ما کن خندان به بزم اغیار پروانه سوز گشتی بر روز تیره ی خود ای شمع گریه ها کن اطهری کرومانی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 2:32 بعد از ظهر اشکان |
|
درغمش هرشب به گردون پیک آهم میرسد
صبر کن ای دل شبی آخربه ما هم می رسد شام تاریک غمش را گر سحر کردم چه سود؟ کز پس آن نوبت روز سیاهم می رسد صبر کن گر سوختی ای دل ز آزار رقیب کاین حدیث جان گداز آخر به شاهم می رسد گر گنه کردم عطا از شاه خوبان دور نیست روزی آخر مژده ی عفو گناهم می رسد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 11:42 بعد از ظهر اشکان |
|
|
بخصوص مادران عزیز تبریک عرض میکنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 1:45 قبل از ظهر اشکان |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 2:51 بعد از ظهر اشکان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 4:37 بعد از ظهر اشکان |
|
|
یادباد آن صحبت شبهاکه با نوشین لبان بحثِ سرّعشق وذکرحلقه ی عشّاق بود حُسن مهرویان مجلس گرچه دل می بردو دین بحثِ ما در لطف طبع وخوبی اخلاق بود ازدم صبح ازل تا آخرشام ابد دوستی ومهربریک عهد و یک میثاق بود پیش ازاین کان سقف سبزوطاق مینا برکشند منظرچشم مرا ابروی جانان طاق بود سایه ی معشوق اگرافتاد بر عاشق چه شد ما به او محتاج بودیم،اوبه ما مشتاق بود رشته ی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار دست اندر ساعد سیمین ساق بود در شب قدر گر صبوحی کرده ام عیبم مکن سرخوش آمد یارو جامی برکنار طاق بود تنها نه ز رازدل ما پرده برافتاد تا بود فلک،شیوه ی اوپرده دری بود خوش بودلب آب وگل وسبزه،ولیکن افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 3:3 بعد از ظهر اشکان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
ازاینکه لطف کردین و اومدین به کلبه من سر بزنین ممنونم. امیدوارم همیشه شادو خرم باشید |
| نوشته های پیشینم یه نگابندازی بدنیس |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 |
|
RSS
|